Friday, July 24, 2009

کسي به تماشا سر برنداشت

در اين‌جا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير...

در اين زنجيريان هستند مرداني که مُردار ِ زنان را دوست مي‌دارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني که در روياي ِشان هر شب زني در
وحشت ِ مرگ از جگر برمي‌کشد فرياد.

من اما، در زنان چيزي نمي‌يابم ــ گر آن هم‌زاد را روزي نيابم ناگهان،
خاموش ــ
من اما، در دل ِ کهسار ِ روياهاي ِ خود، جز انعکاس ِ سرد ِ آهنگ ِ صبور ِ
اين علف‌هاي ِ بياباني که مي‌رويند و مي‌پوسند و مي‌خشکند و
مي‌ريزند، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي، هم‌چو يادي دور و لغزان،
مي‌گذشتم از تراز ِ خاک ِ سرد ِ پست...

جُرم اين است!
جُرم اين است

------------------------------------------------------------

ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده‌کنان به رقص برخاستيم
ما نعره‌زنان از سر ِ جان گذشتيم...

کس را پرواي ِ ما نبود.

در دوردست

مردي را به دار آويختند

کسي به تماشا سر برنداشت.

No comments: